امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 10 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

تولدت به قمری مباااااارک

جیگرمامان تولدت به قمری مبارک شما و بابامیثم هر دو توی ماه ذی الحجه به دنیا اومدین بابا29 و شما 8 من هم 11 محرم. پارسال توی همچین روزی یعنی روز عرفه شما روز اولی بود که پا توی خونمون گذاشتی و خونمونو روشن کردی و پر از شادی. امروز هم سه تایی رفتیم کربلا(شاه عبدالعظیم(ع)) دعای عرفه اولش یکم نگران بودم که شما اونجا اذیت نکنی اما خداروشکر آروم بودی و با خودت بازی می کردی              عیدت مبارک پسرک خوشگل من انشاالله یک روزی حج قسمتت بشه   راستی دو شبه که چند قدمی راه میری خودت تهنایی بابا این سر اتاق میشینه و منم اون سر و شما با ذوق فراوان به سم...
23 مهر 1392

این روزهای پاییزیمون.....

 عزیزک من خووووفی خوشگلم؟ هوا دیگه خنک شده و کمتر میتونم ببرمت پارک،چند روز پیش هم از بس دد دد کردی ظهر بردمت که هوا بهتر باشه .الان هم باید یه جوری توی خونه سرگرمت کنم دیگه.       امیرحسین و هواپیماش......       چقدر ناناز میخندی       عاشق آش رشته.....     البته رشته هاش.......       امیرحسین در آشپزخانه.....       دیشب خونه ی عمو محمد بودیم و شما و امیرعلی باهم سرگرم بودین تا اینکه میخواستی گوشیو از امیرعلی بگیری منم به امیرعلی گفتم که:ام...
20 مهر 1392

عجب حکایتی ...راه رفتن پسلکم.........

  پسرک شیطون بلام الان که مینویسم آخر شبه و شما خوابی توی روز که اصلا وقت نمیکنم به وبلاگت سر بزنم،الان هم خییییییلی خوابم میاد. نمیدونی چقدر عاشق راه رفتنی یعنی همش دستات توی دستمه و راه میری یک دقیقه نمیشینی. همش هم مسیرت به سمت آشپزخونست اونجا هم یا میخوای به ماشین لباسشویی ور بری یا اجاق گاز بین روز هم که نیم ساعتی میخوابی و زود پا میشی و عصر دوباره مثل هر روز پارک رفتن و امیرحسین خان که عاشق تاب سواری و بستنی خوردن توی پارکه .از الان غصه میخورم که کم کم داره هوا خنک میشه و از پارک خبری نیست .خلاصه آخر شب که میشه از بس خستم نمیفهمم چه جوری خوابم میبره.کااااااااش زودتر خودت راه بیفتی.   پسر باهوش مامان دیگه تق...
15 مهر 1392

پادشاه فصلها پاییز.........

چقدر زود میگذره پارسال اینموقع ماه آخر بارداری و چه روزای سختی بود همش تقویم دستم بود و روزشماری میکردم واسه ی به دنیا اومدنت و شما با اون تکونها و لگدهایی که میزدی واااااای واااای.... اما خدارو شکر همه چی به خیر و خوشی گذشت. والان من بی صبرانه منتظر روز تولد توام   تو آن فرشته ای هستی که با آمدن و راه رفتن در فصل پاییز   برگ درختان انتظار میکشند زودتر ازدیگری پاهایت را بوسه بزنند   پاییز فصل با تو بودن است در هوای بارانیش تو را در آغوش گرفتم تا زیباترین خاطره من از یک روز بارانی شوی   عکس جوجوم در ساعتهای اول چقدر ژولی پولی عزززززززیزم     و حالا بعد از 11ماه....... ...
9 مهر 1392

خستگی این روزهام...............

پسر خوشگل مامان این روزها خیلی شیطون بلا شدی همش دوست داری خودت بایستی و راه بری واسه ی همین زیاد روی زمین نمیشینی و همش میخوای من پیشت باشم به من تکیه بدی و خلاصه از سر و کول من بالا بری .الان که دارم واست مینویسم شما و بابامیثم خوابیدین و منم  خیللللللی خیللللللی خسته ام.نمیدونم چرا همش میخوای پیشت باشم و بغل کسی نمیری و غریبی میکنی همه میگن که خیلی به من وابسته شدی اما به نظر من این کاملا طبیعیه چون از صبح تا شب دو نفری توی خونه باهمدیگه هستیم و شاید هفته ای یک بار بریم خونه ی بابایی اکبر و یکی دو ساعت پیش اونا باشیم و البته سن شما هم جوریه که این وابسته بودن طبیعیه. اما به هر حال مامان خیلی بدنم ضعیف شده همه ی انرژیم صرف شما ...
7 مهر 1392
1